روزنوشت(II)

…. بستگی دارد به شرایط، محیط رشد، جهت حرکت و یک ضربه تصادفی- کمتر کسی هم متأسفانه -در این لحظه عظیم، یک‌باره از جای می‌جهد و به نوآفرینی زندگی خویش می‌پردازد و چیزهایی را جبران می‌کند. بخصوص، ما ملتی هستیم که به دلیل یک سری مصائب  تاریخی به مقدار زیادی جبری و قدری شده‌ایم

اگر از چیزی درگذشته، خیلی آزرده‌خاطر باشیم، می‌رویم درویش می‌شویم و می‌گوییم می‌بایست بشود و شد.

به‌هرحال حرفم این است که ما وقتی در برابر چنان لحظه‌هایی غول‌آسا و تعیین‌کننده قرار می‌گیریم به‌جای بازگشت و از نو ساختن، عکس‌العمل منفی متفاوتی نشان می‌دهیم.

بعضی‌ها خود را با شرایط موجود منطبق می‌کنند. بعضی‌ها کمبودهایشان را از راه‌های دیگر ترمیم می‌کنند و پوششی زینتی و گران‌بها بر مرده خویش می‌کشند؛ بعضی‌ها بیمارگونه و عصبی تا پایان عمر به شکستی که خورده‌اند، می‌اندیشند و زندگی را نفرین می‌کنند، همه‌چیز را به باد دشنام می‌گیرند و نفی‌ای می‌کنند و می‌شکنند و خراب می‌کنند.  

اشاره‌ام به این سؤال بی‌ربط«می‌خواهی چکاره شوی» بود که حرف به اینجا کشید.

به‌این‌ترتیب هیچ کودکی به این سؤال پاسخی عاقلانه نمی‌دهد و نمی‌تواند بدهد؛ چراکه سؤال عاقلانه نیست

این‌گونه سؤال‌های بی‌معنی بزرگ‌ها که خودبه‌خود جواب بی‌معنی کوچک‌ها را به دنبال می‌آورد هنوز هم باب است. آدم خیال می‌کند که اگر روبروی یک بچه بنشیند و مسائلی احمقانه مطرح نکند گناه بزرگی مرتکب شده و یا حتماً لازم است که درباره مشاغل طفل معصوم اطلاعات دقیقی به دست آورد.

حال‌آنکه می‌تواند چند دقیقه سکوت کند یا اگر واقعاً بلد است قصه‌ی کوتاهی بگوید که تا سالیانی از یاد آن بچه نرود یا جمله بر زبان بیاورد که به دلیل رنگ‌آمیزی زنده و شادشان تا ابد در ذهن بچه بماند.

یادم هست سال‌ها پیش روزی شاهد گفتگوی مردی با طفلی چهارپنج‌ساله بودم به‌جای طرح آن سؤال بیهوده به طفل گفت اگر از یک تا صد بشماری یک تومان می‌دهم طفل با هیجان و اشتیاق شروع کرد به شمردن.

شاید پول برای او مهم نبود برای او تنها مهم بود که آن مرد بداند که او شمردن می‌داند شمرد تا رسید به عدد سی پسرک این عدد را نمی‌دانست اما خیال کرد که می‌داند این بود که بدون مکث گفت:

بیست و ده بیست یازده بیست دوازده …

مرد به‌آرامی گفت: «این‌طور درست نیست. سی، چهل، پنجاه. اما حالا اگر نمی‌توانی یکجا تا صد بشماری پنج دفعه از یکتا بیست بشمار همان صد می‌شود.

طفل شادمانه و بدون معطلی از یک شروع کرد .

مرد نگفت: «حالا دیدی بلد نیستی» یا «تو که تا بیست و نه بیشتر بلد نیستی بنابراین بازی را باختی.» اگر این کار را می‌کرد دل پسرک حسابی می‌شکست.

مسلماً اگر مرد در آن چند دقیقه می‌خواست معلم حساب پسرک شود. راه به‌جایی نمی‌برد و طفل را هم خسته می‌کرد در عوض او به طفل آموخت در همین چند دقیقه با همان چند عدد می‌تواند به صد برسد و شکست نخورد. ..

اگر رسیدن به صد هدف ماست و سخن گفتن از صد قصد ما و به دلیل مجموع شرایط نمی‌توانیم -کمداشت و ناتوانی‌ها- مستقیماً تا صد بشماریم چرا پنج بار از یک تا بیست نشماریم. شرط اصلی و ثابت ما فقط باید این باشد که به دلیلی از صد چشم نپوشیم و کوتاه نیاییم..

ما چون آن کودکی هستم که فقط یک را در اختیار دارد و حال می‌خواهد صدبار بگوید یک تا به صد رسیده باشد یا یک بار بگوید یک و در پی آن نود نه نفر دیگر نیز یک بگویند نتیجه بازهم صد است جمع‌کردن و پیاپی شمردن را شاید بعداً یاد بگیریم.

پی‌نوشت: این روزها کتاب one small step can change your life  را ورق میزنم. دوست داشتم در مورد kaizen –مدل ذهنی قدم به قدمی ژاپنی ها برای تغییرات در کشور خود استفاده کردند -در وبلاگم بنویسم و ثبت کنم. همینطور که در کتاب‌هایم می‌گشتم، به کتاب ابن مشغله نادر ابراهیمی برخوردم، و همینطور که مقدمه کتاب را ورق میزدم، انگار که خلاصه همان حرفها را می‌خوانم.

به نظرم آمد که چه بهتر که از همین کتاب شروع کنم و آن را اینجا به اشتراک بگذارم.

روزهاتون طلایی

تا شمردن های بعدی

روز نوشت (IV)

2 دیدگاه On روزنوشت(II)

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.