روز نوشت (IV)

بیماری معروفی هست به نام آسفژیا که کسی که دچار این بیماری می‌شود؛ کم کم توانایی خواندن و نوشتنش را ازدست میدهد و حتی برای کلمه‌هایی هم در حین صحبت کردن انتخاب می‌کند، دچار مشکل می‌شود. به این معنا که طول می‌کشد کلمه مناسب را برای حرفی که میخواهد بزند پیدا کند و گاها هم این کلمه را پیدا نمی‌کند یا اشتباهی پیدا می‌کند. +

به این فکر می‌کردم اگر جامعه را در نظر بگیریم که همه این بیماری را دارند. یعنی نه بخوانیم و نه بنویسیم و البته در حرف زدن هم نقطه اشتراکی نداشته باشیم.

چه اتفاقی میافتد ؟

مثلا  هرکسی در دایره لغت محدود به خودش گیر میافتد و نتواند چیزی را که در ذهنش هست برای بقیه بیان کند؟ نهایتا همه چیز چه شکلی می‌شود؟

به نظرم در این حالت ما به نقطه ای می‌رسیم که تعبیری از جهان اطرافمان نداریم و هر زیبایی را که می‌بینیم نمی‌توانیم برایش کلمه مناسبی را پیدا کنیم.

حتی شاید مثل دیوی کلاه قرمزی با کلمه زشت توصیفش کنیم به هرحال ما در توصیف هر چه که میبینیم و احساسی که داریم ناتوان هستیم.

و خب ما بوسیله کلماتمان از چیزی که میبینیم احساساتمان را تفسیر میکنیم .

بنابراین به جایی می‌رسیم که مغز ما میتواند زیبایی را زشت زشتی را زیبا و عدالت را بی انصافی و انصاف را بی عدالتی ببیند و به صورت رندوم هرچیزی را چیز دیگری توصیف کند و درنهایت نمیتواند تفسیر دقیقی از احساسش داشته باشد چون کلمه مناسبی پیدا نکرده است.

تا اینجا را داشته باشیم.

حالا سوال پیش می اید که ایا ما درحال حاضر تفسیر درستی از کلماتی که استفاده می‌کنیم و یا حتی میشنویم داریم؟

به هرحال این کلمات یک سری ابزار هستند مثلا وقتی داریم زبان خارجی یاد می‌گیریم فقط یک معنی دیکشنری وار از آن را می‌دانیم.

 اما معنی و کلمه از احساس برای ما خالی هست و به خاطر همین واکنشی هم نسبت بهش نداریم.

به نظرم صدای مونوتن کسی که زبان دوم یادگرفته بیشتر از همینجا نشات گرفته است.

به خاطر اینکه نمیدانیم پشت ان کلمه چه حسی وجود دارد و تجربه ای پشت کلمه‌های آن زبان نداریم.

درواقع برای خود ما چند سال طول کشیده تا کلمه ها زبان مادری خودمان درک کنیم. پشت هرکدام تجربه منحصر به فرد خودمان را داریم. با هرکدام از جملات خاطره داریم و احتملا تیکه کلامی هم در زبان مادری داریم که در جاهای مختلف با تعابیر متفاوت استفاده میکنیم.

به گمانم همه ادم‌ها تا حدی اسفوژیا دارند ( اگر عدم توانایی خواندن و نوشتن از ان بیماری را حذف کنم)

به این معنا که در استفاده از هرکلمه تفسیر مخصوص به خودش را دارد تفسیری از تجربیات و داستان هایی از زندگی شخصی.

و درست هست که میگوییم.

گر نبودی در جهان امکان گفت

کی توانستی گل معنی شکفت

اما در هر گفتی لازم هست تامل کنیم که چجور شکفتنی؟

روزهاتون طلایی

روزنوشت (I)

روزنوشت(II)

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.