روز نوشت (III)

 مرد جوانی در پارک بزرگ کاکتوس مشغول قدم زدن بود. ناگهان شروع کرد به پریدن و غلت زدن روی بوته‌های کوتاه کاکتوس. افرادی که در آن نزدیکی قدم می‌زدند، بالاخره او را خونین و مالین از بین بوته‌های کاکتوس بیرون کشیدند و پرسیدند« چرا این کار را کردی؟» و او پاسخ داد در آن لحظه به نظرم فکر خوبی بود.

ما هم در زندگی لحظاتی را داشته‌ایم که به نوعی روی کاکتوس غلت زده باشیم و همواره به این دلیل چنان کرده‌ایم که در آن لحظه پریدن و غلت زدن به نظرمان فکر خوبی بوده است.

تئوری انتخاب

شاید هم به این پریدن‌ها و غلت زدن عادت کرده باشیم.

می‌خواستم به این نکته برسم که مغز ما به غریزه سفت و سختی مجهز هست، مثلاً بدون فکر کردن زیاد به نتیجه‌گیری‌های سریع بسنده می‌کند. این نتیجه‌گیری‌ها درگذشته به ما کمک می‌کرده است؛ اما امروز روش زندگی متفاوتتر از قبل شده است.

ما امروز کمتر نیاز داریم تا از دست شکارچی ها با سرعت زیاد فرار کنیم یا اینکه به دنبال شکار بگردیم. بیشتر نیاز داریم فکر کنیم و از خودمان بپرسیم که چطور میتوانیم مسیر بهتری را برای راه رفتن امروزمان پیدا کنیم.

ما زندگی‌مان را با سؤال‌هایی که می‌پرسیم، سؤال‌هایی که نمی‌پرسیم و سؤال‌هایی که هیچ‌وقت بهشان فکر نمی‌کنیم، شکل می‌دهیم.

سم کین

فکر می‌کنم سؤال‌ها ترمزی هست برای غریزه سفت و سخت ما.

به گمانم تغییر از جایی شروع می‌شود که به‌جای تمرکز بر مشکلات، با خودمان فکر کنیم و سوال بپرسیم چه‌کاری را من هرروز می‌توانم متفاوت‌تر از همیشه انجام بدهم تا به آنجایی که می‌خواهم نزدیک‌تر باشم.

اگر این کار تنها بخواهد یک دقیقه از زمان من را بگیرد.

پی‌نوشت ۱) توصیه می‌کنم صفحه ۶۳-۶۵ کتاب one small step can change your life  را بخوانید، زبان انگلیسی ساده‌ای دارد و انواع سؤال‌ها مختلف را برای دغدغه های مختلف شرح داده.

پی‌نوشت ۲) داستان اول را از کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر برداشتم. پیشنهاد میکنم اگر فهرستی از کتاب‌ها برای زندگی شادتر دارید، این کتاب را هم در آن لیست قرار بدهید.

روزهاتون طلایی

روزنوشت (I)

2 دیدگاه On روز نوشت (III)

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.