تنهایی ؛ خلوت و انزوا

میتوان گفت همه افراد در درک و تجربه جهان تنهایند. در کنسرتی بزرگ که هزاران نفر حاضرند، ما با موسیقی تنها هستیم چون درک تجربه شخص خود ما از آن موسیقی است که اهمیت دارد. البته بدیهی است که ما این درک ها و تجربه ها را با دیگران به اشتراک میگذاریم و واکنش ها دیگران را میسنجیم و احساس خودمان را بیان می‌کنیم؛ چه با کلمات چه با حرکت دست و بدن وصورت اما همیشه درک و تجربه، بخش و جزیی دارد که غیر قابل بیان و انتقال به دیگران است. احساس درد را به همین نحو نمیتوان به اشتراک گذاشت. درد وقتی شدید می‌شود جهان و زبان ما را ویران می‌کند. درد کلام را خرد می‌کند و آدم حتی از گفتن آن هم عاجز می‌شود. درد شدید را نمی‌توان با دیگران در میان گذاشت چون وقتی درد سراسر جان و جهان ادم را می‌گیرد دیگر جایی برای چیزی باقی نمی‌گذارد.


فلسفه تنهایی

به همین صورت وقتی رنج عظیمی درون ما نقش میبندد که حتی کلمات هم توانایی بیان درخور آن را ندارند.

ما به تنهایی روی می آوریم.

تنهایی یک گزینه مناسب و امن و موقتی برای اتفاقی است که پیش از این آمادگی برخورد با آن را نداشتیم.

به هر حال ما در ذهنمان به دنبال آنچه که باید می‌بود و دیگر نیست؛ می‌گردیم. هرکس و هرچه که هم اکنون نداریمش و به دنبال این هستیم که به هر روشی به آن احساس داشتن نزدیک شویم به قول جلال

یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث سر چیزی است که باید باشد. بروید ببینید چه تومارها که از این قضیه ساخته اند.

سنگی بر گوری

قبلترها وقتی هرلحظه نفس کشیدنم در این دنیا تنگ‌تر می‌شد؛ همزمان توصیه‌های عجیبی را هم می‌شنیدم؛ مثلا گذر زمان همه چیز را حل میکند، کمی صبر کن درست می‌شود. نمیدانم این توصیه‌ها در گذشته چه کمکی به اشخاص درمانده و تنها می‌کرد، اما هرچه بود من درآن فایده‌ای نمی‌دیدم و بیشتر منزوی می‌شدم؛  وقتی دقت کردم هرکس به نوعی به همین شکل منزوی شدن را انتخاب می‌کرد، خواه با ارتباط بیشتر؛ خواه با سرگرم شدن به کار یا هر سرگرمی که خودش را از خودش دور می‌کرد و کمی که می‌گذشت حاضرغایب جمع می‌شد.

فهمیدم در این لحظه‌ها به دنبال انصراف خاطر بودم؛ انصراف خاطر به معنای دوری جستن از خویش است یا در کلام دیگر فرار از خودمان. واقعیت این است ما هر وقتی که نتوانیم با خودمان و صدای درونمان به صلح و آرامش برسیم، خود را در شلوغیها می‌اندازیم تا گم شویم.

به هرحال انزوا یکی از گزینه های روی میز است.

اما در بین جستجوهایم فهمیدم گزینه دیگری هم هست.

خلوت

ما میتوانیم خلوت را انتخاب کنیم؛ خلوت تمام لحظاتی است که به خودمان می‌پردازیم، به حرف هایمان گوش میسپاریم، به طوری که بتوانیم خویشتن دیگری را بازآفرینی کنیم و رنجمان را کم کنیم تا نسبت به درونمان و هرچه برایمان پیش می‌آید؛ احساس تعلق خاطر داشته باشیم.

و البته به قول اولاف ه. هویگه:

خلوت بسی شیرین است

تا زمانیکه راه من به سوی دیگران باز باشد

هرچه باشد آدمی برای خودش نمیدرخشد

پی نوشت:

به نظرم این تجربه یکی از درونی ترین دریافت هایی که هرکس به آن میرسد به خاطرهمین پیشنهاد خاصی ندارم که چطورمی‌شود به این درک رسید.

شاید یک نفر با دیدن شگفتی‌های سکوت غار یا کویر به این خلوت برسد؛ یک نفر با پیاده‌روی و دیدن حرکت نامنظم اما برنامه ریزی شده پاهای زنبور عسل روی پره های گل، یک نفرم با آبیاری یک کاکتوس در شلوغ ترین نقطه شهر تهران.

اما نقطه اشتراک همه این تجربه ها از نظرمن چند لحظه دقت و سکوت است.


جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.