تابه‌حال در جمعی جدی نشسته‌اید که می‌خواهید خودتان را معرفی کنید.

یک‌لحظه نفستان در سینه حبس می‌شود؛ پشیمان می‌شوید، دنیا زیر پایتان ترک برمی‌دارید و سعی می‌کنید نگاهی به دورنمای آسمان داشته باشید تا اینکه خودتان را معرفی کنید.

من الان در همین احساسم.

بگذریم.

من بزینه هستم. شاخ و گوش گول زنکم را نبینید، من  از تیره بوزینه‌ها بودم و خوشحال و خندان و راضی از زندگی جنگلی، از درخت بلوط قرمز جنگل با بقیه رفقایم بالا و پایین می‌پریدم.

تا اینکه در جنگل ما خشک‌سالی شد.

چشمان شما روز بد نبیند نه بادی نه بارانی نه حتی پوست موزی که کسی بخورد.

یک‌دفعه همه عوض شد؛ تا چند وقت پیش همه بخشنده بودند اما امروز که لازم بود همدل‌تر باشند، هم دیگر را از یاد برده بودند. دیگر بین ما مفهوم گروه از بین رفته بود و بیشترهرکدام تلاش می‌کردیم زنده بمانیم همین و بس.

در این هاگیر واگیر من و دوستم هانکی به وسط جنگل سیاه که شاخه‌ها درختانش درون هم نفس میکشید؛ رفتیم تا غذا بیاوریم.

راستش هانکی مخالف بود که به این جنگل برویم و نارگیل و موز بیاوریم.

می‌گفت وقتی کسی از گروه به ما اهمیت نمی‌دهد، چرا خودمان را برای همچین گروهی به‌زحمت بی اندازیم.

اما من می‌گفتم اگر نارگیل شکار می‌کردیم، شاهکاری می‌شود. می‌دانید نارگیل‌ها تقریباً می‌توانست یک هفته گروهمان و یک سال بوزینه‌ای گرسنه و قحطی‌زده را سیر کند و اینجوری شاید گروه به‌روزهای خوش قبلش برگردد.

در همین فکرها بودم که یک نارگیل دیدم.

  • هی هانکی نارگیییل

این سومین باری بود که من نارگیل دیده بودم و هر دو بار پیش که فریاد زدم و بالا پایین پریدم و هانکی که هیکلش دو برابر من بود به بالای درخت به آن بلندی رفت بیشتر پلاستیک نصیبش شد.

به خاطر همین کلافه، حتی سرش را هم بلند نکرد و گفت:

-بشین چپول تو نمی‌خواد واسه ما نارگیل پیدا کنی

خب من که ول کن نبودم، به بالای درخت رفتم تا ببینم واقعاً نارگیلِ هست یا نه؛

که بلهههههه نارگیل بود.

هانکی که باورش نمی‌شد من نارگیل پیدا کردم شش بار بالا و پایین پرید:

  • هی هانکی دستم به این شاخه بلنده نارگیل گیر کرده
  • وایسا چند لحظه، تکون نخوریا

چند لحظه بی‌حرکت و در ذوق نارگیل ایستادم که صدای پارس سگ سیرک آقای سمباتیم را شنیدم.

هانکی از ترسش پشت شاخه درخت بلوط قایم شد.

شاید اگر می‌توانست همان موقع سنگ‌قبرم برای خودش می‌کند.

یادم است، سال‌ها پیش من و هارموت بدجور او را بازی دادیم، هانکی که همیشه از آب بدش می‌آمد و ما را همیشه برای رفتن به محل درختان پرپیمان موزها اذیت می‌کرد و صدایش را مثل خفاش شب درمی‌آورد و داستان‌هایی من‌درآوردی از مسئول سیرک و سگش که حیوان‌ها را به اسیری می‌گیرد تعریف می‌کرد و ما را به وحشت می‌انداخت.

تصمیم گرفتیم یک‌بار او را بازی دهیم، بنابراین موزهایش را داخل آب برکه جنگل سیاه ‌انداختیم و مجبورش کردیم موزها را از برکه بردارد.

در آن بین هارموت بدجنس صدای سگی را درآورد که پیش‌تر هانکی صدایش را آن شکلی کرده بود و می‌گفت، شبیه سگ آقای سمباتیم است، یادم نمی‌آید هانکی از یوزپلنگ سریع‌تر می‌دوید یا نه، اما هرچه موز بود را وسط برکه انداخت و بعدش هرچه تلاش کردیم نتوانستیم آن‌ها را درآوریم.

وقتی هم قحطی شد، خیلی‌ها که این داستان را می‌دانستند در این برکه شیرجه می‌زدند، شاید که پوست موزی پیدا کنند، اما همه‌شان غرق شدند. آخر مجبور شدم داستان را عوض کنم و پیش همه جار زدم که هیچ موزی در این برکه نبوده و من خیالم ورم داشته.

اما حالا چه؟

من مانده بودم، با انتخاب بین نارگیلی که می‌توانست یک هفته من را سیر کند و آقای سمباتیمی که می‌توانست من را تمام مدت و تا آخر عمر به اسیری بگیرد.

راستش خبرش پیچیده بود که او هرکس را به شکلی احمقانه درمی‌آورد تا شکمش را سیر کند؛ او چطور شکمش را سیر می‌کند و ما چطور سیر می‌شویم.

الآن هم خیال ورم داشته؟

دیگر وقت فلسفه‌بافی نبود اگر هم بود هرلحظه فلسفه‌بافی من معادل این بود که بیشتر شکم آقای سمباتیم را سیر کنم، بنابراین تصمیم گرفتم فرار کنم و بی‌خیال نارگیل و شوم اما دیگر دیر شده بود و من اسیر آقای سمباتیم شده بودم.

الآن هر چه جز اندام بوزینه از من می‌بینید غیرواقعی است و آقای سمباتیم برای سرگرم کردن و دلقک‌بازی مردم بر من چسبانده است. کم‌کم دارد باورم می‌شود مثل بزها می‌فهمم و شروع کردم به استدلال کردن و خلاصه که خیلی می‌ترسم از این هویت قبلی ام فاصله بگیرم اما در این گیر داد یک‌چیزی توجهم را جلب کرده است.

میدانید آقای سمباتیم راجع زندگی من چه می‌گوید؟

می‌گوید یک روز یک بوزینه‌ای عاشق فهم و عقل بزی می‌شود و باهم از جنگل فرار می‌کنند بعد از آن در گوشه تاریک جنگل سیاه زندگیشان را شروع می‌کنند؛ اما قبیله بوزینه‌ها که از عاقل شدن آن بوزینه می‌ترسید هر دوی‌شان را می‌کشند اما این وسط من را که فرزندشان بودم پیدا نمی‌کنند.

حیف که زبان آدم‌های ساده‌لوح را نمی‌دانم اما می‌خواستم بگویم که کدام  تقلید کاری عاشق فهم و عقل می‌شود، ماها انقدر در کارهای یکسانمان درگیریم که نمی‌توانیم فکر کنیم؛ تهش یک فلسفه‌ای بتوانیم به کارهای تکراریمان بچسبانیم.

خلاصه که هر چه شنیده‌اید را باور نکنید، کمی فکر کنید، حداقل بجای بوزینه بودن بزینه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *