من خربزه هستم و کنار جمعی از دوستان جدیدم نشسته‌ام، از ما خواسته‌اند خودمان را معرفی کنیم. عجب درخواست عجیبی ؟!

از وقتی یادم هست و این حافظه که بسی به آن شک دارم؛ مرا یاری می‌کند؛ زمانی که آن دو چشم خرانه‌ام را باز کردم به من گفته‌اند، عین جن بوداده هستم و از زمان من با هرروز خودم می‌نشستم  معنای این جمله را تفسیر کردم که شاید خودم را بیابم.

یک‌بار که بلال‌های زمین مش کاظم را دیدم با خودم فکر کردم مگر می‌شود جن را مثل بلال‌های مش کاظم بو داد، بعد اگر جن را بو بدهند آن را می‌خورند ؟ پس چرا من خوردنی نیستم و پف نمی‌کنم که همان وقت مش کاظم مرا صدا کرد.

هر چه که هست وقتی چشمم را باز کردم و مش کاظم و خانمش یک ساعت با چشم‌های از حدقه درآمده مثل وزغ دم برکه بیرون خانه مش کاظم به من نگاه کردند. صدای مش کاظم را می‌شنیدم که می‌گفت : این دیگر چه بزی است ؟ که همان موقع خانم مش کاظم، خاتون خانم با صدایی که تعجب از آن می‌بارید گفت : احمق جانم این بز نیست خرِ !!

خلاصه این‌طوری زندگی خربزگی ما شروع شد. همان موقع فهمیدم نه در دسته خرها هستم و نه در دسته بزها که شبیه آن‌ها رفتار کنم! و نه قبیله خرها مسئولیت ما را پذیرفت و نه بزها. خرها خود را اهل عمل می‌دانستند و بزها خود را عقل کل ! با هر که درد و دل می‌کردم، می‌گفت جنی در جلدت رفته جن درونت را بکش! آخر مگر این جن هم بیکار بود درون من برود ! خانه و کاشانه دیگری نداشت !

این‌طور شد که هیچ دسته و قبیله‌ای مرا نپذیرفت الا قبیله جن‌ها که آن را نمی‌دیدم، مگر اینکه آن‌ها مرا می‌دیدند و خب در روستای ما تا وقتی متعلق به دسته و قبیله‌ای نباشی خیلی ترسناکی حتی از آن جنی که درون من رفته هم ترسناک‌تر !

 

همین شد که از بچگی  شهر را ندیدم؛ خاتون خانم می‌گفت مردم ترس برشان می‌دارد، رم می‌کنند ! مگر اسب‌اند که رم کنند ؟ یا شایدم خرند ؟ یعنی در وجود هر آدمی یک خری هم هست که ما نمی‌بینیم ؟ چقدر سؤال می‌پرسم.

برعکس خاتون خانم مش کاظم خیلی مهربان بود. همیشه می‌گفت وجود این خربزه جزئی از حکمت خداست و ما نمی‌دانیم.

من هم عجیب دوستش داشتم؛ ولی با تمام بز بودنم معنای حرفش را نمی‌فهمیدم اما می‌دانستم مثل  چاقو هستم که دستش را دو شقه کرده والان تنها می‌خواهد با من کنار بیاید.

ازقضا روزی از این روزها که این مغز بزی ما در اطراف‌واکناف سپری می‌کرد و سم‌های ما دشت و زمین مش کاظم را طی می‌نمود ! یک‌دفعه صدای عوعوی سگ توجه ما را جلب کرد، قسم به همین دمم ثانیه‌ای نگذشته بود که زمین لرزید و سنگ کوه بود که روی سم ما افتاد، چنان صدای عرعری دادم که گوش خودمم کر شد. یک ساعت عرعر کردم تا مش کاظم مرا دید.

بنده خدا دلش سوخت می‌خواست برود شهر دکتر بیاورد که خاتون خانم گفت : مرد این خربزه را ولش کن، یک پشه‌ای لگدش کرده خوب می‌شود؛ نشد هم از دستش خلاص می‌شویم ! این جن درونش دیگر تصمیم گرفته ما را رها کند حالا تو مانعش می‌شوی؟!

کاشکی پشه خودش را لگد می‌زد خرافاتی خانم ! شانس آوردم مش کاظم خرافاتی نبود وگرنه من عرعر کنان منتظر بودم جنم بدر رود و آخر خودم به درک می‌رفتم !

خاتون خانم در این حین که مش کاظم رفت دکتر بیاورد، پتو رویم انداخت تا شاخ و موی بزیمان زیر خروارها پتو پنهان شد، بعد هم رفت قیچی نوک‌تیز خانه‌شان آورد و به هر بدبختی بود ریش ما را چید! چقدر مرا ناراحت کرد، آخر من این ریش را عجیب دوست داشتم؛ حس عاقل بودن به من دست می‌داد.

القصه دیدم یک مرد قدبلند که صورتش رنگ پشم‌های بزی خودم بود و فکر کنم انقدر خورده بود که همین چند ثانیه دیگر اگر دنیا نمی‌ایستاد؛ می‌ترکید، تسبیح در دست و ورد خوان پیش ما آمد. با خودم گفتم این دیگر چه دامپزشکی است که همه‌ی زندگی‌اش تصمیم گرفته بخورد، که یک‌دفعه مش کاظم ابهام مراحل کرد و گفت : خاتون هر چه گشتم دامپزشک را پیدا نکردم؛ مثل‌اینکه رفته است شهر؛ گفتم مشتی ممد وردخان را بیاورم شاید فرجی شود.

خودم تصمیم گرفتم یک فاتحه برای خودم و خاندان نداشته‌ام بخوانم و با خودم پرسیدم اگر درون من جن رفته درون این دیگر چه رفته است! حالا این می‌خواهد حال مارا خوب کند !

مشتی ممد آمد و یک دستی به سنگ زد و با یک نگاه عجیبی پتوها را می‌پایید . اصرار به اصرار که این پتوها را از روی من بردارند و خاتون خانم هم هرلحظه انکار می‌کرد ! از کوره دررفت و با همان هیکل گنده‌اش پتوها را کنار برد، فکر کنم نیم ساعتی به من زل زد ، بعد خونسرد و بی‌مقدمه رفت جعبه کارش را باز کرد و به مش کاظم گفت : خربزه می‌خوری ؟

  • : نه برادر من حال این بنده خدا را خوب کن خربزه پیش کش !
  • : خوب نمی‌شود ! خربزه بزن !

پس خربزه این است ؛ چقدر شیک بود، یعنی اگر جنم بپرد شبیه این میشوم ؟ دیگر میتوانند مثل بلال مرا بو بدهند !

پس وقتی می‌گویند مثل جن بوداده می‌ماند؛ فعلشان اشتباهی است، می‌خواهند بگویند مثل جن بوداده می‌شود یعنی دوست دارند شبیه این بشوم بدون آزار و بدون ترس از ناشناخته‌هایی که تاب حال با آن مواجه نشده‌اند .

دیگر بحث مش کاظم و مشتی تمام شد. خاتون خانم و مش کاظم چشم‌هایشان را بستند. یک تفنگ مشکی سمت خودم دیدم انگار که قرار شد مرا هم بو بدهند.

یک دیدگاه 2 دیدگاه

    1. سلام سحر
      خیلی خوشحالم که دوست داشتی.
      تا وقتی که جن هایی که درون خودمان هست را به بیرون نسبت بدهیم ناچار خرافات ما را از پا در میاره و خربزه ها میمیرند.

      پانیذ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *