چند روز پیش که در کوچه‌پس‌کوچه ها در آفتاب ظهر پیاده می‌رفتم؛ به زمینی رسیدم که بچه‌ دوازده‌ساله‌ای در کنار مربیش اسکیت بازی می‌کرد.

پسرک با هیجان پای چپ‌ و راستش را محکم به زمین می‌کوبید و صدای  شق شق اسکیت مثل درام‌های پرصدا در می آورد.

کمی آنطرف تر مربی پشت سرهم به جانش غر می‌زد که چرا کلاهت را نپوشیدی؛ چرا پایت را درست بلند نمی‌کنی چرا اسکیتت صدا می‌دهد، ای بابا الان زمین میخوری که،تو که بلد نیستی برو درش بیار و قصه الی هذا

فکر میکنم برای چند لحظه مربی فراموش کرده که او حرفه ای نیست و از درست بازی نکردنش حرص میخورد.

اما پسر در دنیای جدید اسکیتیش میخواست تجربه  کند و هزار بار کبود شود و با صدای شق شق اسکیت گوش خودش را کر کند.

واقعیت این است که او فقط میخواست بازی کند.

گاهی ما فرق بین یک تازه‌کار و حرفه‌ای را فراموش می‌کنیم، وقتی تازه‌کار هستیم صرفاً می‌خواهیم یاد بگیریم، شوق داریم و می‌خواهیم تجربه کنیم و مهم این است که هدفمان پیش چشمانمان روشن باشد و سعی می‌کنیم با هر اقدامی که بلد هستیم به هدفمان برسیم، حالا با شق شق کردن اسکیت  یا نپوشیدن کلاه تنگ اسکیت شده یا اینکه کلاً زانوبندمان را فراموش کنیم.

در این حالت بیشتر به یک مربی یا شخص حرفه‌ای نیاز داریم که مشوق باشد و اقدامات ما را هرچند معیوب؛ مسیری ببیند که میخواهیم مطمئن شویم در آینده می‌توانیم به روشی به سمت هدفمان برسیم.

نادر ابراهیمی به‌خوبی در کتاب ابن مشغله همین مفهوم را نشان داده:

مردی با طفل چهارپنج‌ساله صحبت می‌کرد.

به طفل گفت اگر از یکتا صد بشماری یک تومان می‌دهم.

طفل با هیجان شروع با شمردن کرد، شاید برای او پول مهم نبود و در فکر آن‌هم نبود، فقط دلش می‌خواست آن مرد بداند که شمردن را بلد است.

شمرد و شمرد تا به عدد سی رسید پسرک این عدد را نمی‌دانست اما خیال می‌کرد که می‌داند. این بود که بدون ترس و مکث به‌جای سی گفت : بیست و ده و ادامه داد بیست یازده بیست دوازده بیست سیزده بیست و…

مرد به‌ آرامی گفت : این‌طور درست نیست سی، چهل، پنجاه.

اما حالا اگر نمی‌توانی یکجا یک تا صد را بشماری؛ پنج دفعه از یکتا بیست بشمار، من هم قبول می‌کنم طفل شادمانه و بدون تأمل و معطلی از یک شروع کرد.

مرد نگفت : حالا دیدی بلد نیستی ؟ یا تو که تا بیست‌ونه بیشتر بلد نیستی بنابراین بازی را باختی. اگر این کار را می‌کرد پسر حسابی دلگیر می‌شد و قلبش می‌شکست و مسلماً اگر در آن چند دقیقه مرد می‌خواست معلم حساب طفل شود راه به‌جایی نمی‌برد و طفل را هم خسته می‌کرد در عوض او به طفل آموخت که با همان چند عدد می‌توان به صد برسد و شکست نخورد.

 

در جقیقت عزت‌نفسی که در پایان در کنار پسرک باقی  ماند مهم‌تر است و در پس ذهنش تصویری نقش بسته که همیشه راهی برای رسیدن به صد وجود دارد.


——————————————————–



به مطالب زیر هم سری بزنید:

گوگل با پافشاری در هدفش گوگل شد


 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *