روز نوشت VI

کمی پراکنده گویی:

I

فکر می‌کنم خیلی از شما این داستان را شنیده باشید بااین‌حال محض خالی نبودن عریضه، علاقه‌ مندم دوباره این داستان را با لحن و تصور خودم بگویم. بنابراین ممکن هست که مفهوم کمی تغییر کرده باشد.

سیزیف کسی هست که محکوم می‌شود، سنگ بسیار بزرگی را با خودش به بالای کوه ببرد و البته هر بار هم که با مشقت زیاد موفق می‌شود به بالای کوه برسد، برای اینکه دستش بیکار نشیند، دوباره سنگ رها می‌شود، سنگ به پایین کوه می‌رسد و همین منوال را از اول تکرار می‌کند دوباره سنگ را بالا می‌برد و دوباره ه ه .. [ به نظرم در نهایت سیزیف آنقدر این سنگ را بالا و پایین ببرد که نهایتاً به خودش یا بقیه آسیب می‌رساند  یا نهایتاً ازلحاظ روحی می‌شکند. ]

گاهی به نظرم میرسد(بخصوص در دوران الآن) در دنیای سیزیفی زندگی می‌کنیم.

دنیایی که تا پوچ شدنش خط باریکی هست.

این روزها با خودم فکر کردم این خط باریک چیه؟

پاسخ‌های پراکنده به این سؤال دارم، منتها علاقمندم ابتدا نظر شما را هم بشنوم.

II

  • نقل قولی را می‌خواهم از کتاب فلسفه تنهایی درباره بدترین مجازات ممکن بیاورم.

اگر به لحاظ مادی مقدور بود، بدترین مجازاتی که می‌شد، برای فردی در نظر گرفت این است که همه پیوندهای اجتماعی شخص را بگسلیم چنانکه دیگر هیچ‌کس در جامعه کوچک‌ترین توجهی به آن شخص نداشته باشد.

اگر وقتی وارد جایی می‌شویم کسی سرش را برنگرداند. اگر وقتی سؤالی می‌پرسیم کسی پاسخمان را ندهد، یا هیچ‌کس به آنچه می‌کنیم اعتنایی نداشته باشد، خلاصه هیچ‌کس محل سگ هم به ما نگذارد و همه طوری با ما رفتار کنند که گویی اصلاً وجود نداریم. خشم و یاسی چنان کشنده وجود ما را فرامی‌گیرد که در مقابلش بی‌رحمانه‌ترین شکنجه‌ها هم گوارا می‌آید.

چون در میانه این شکنجه‌ها هرقدر هم وضعمان بد و وخیم باشد باز احساس می‌کنیم که هنوز هم تا آن حد نزول نکردیم که حتی ارزش نگاه کردن نداشته باشیم.

III

اگر برق نبود ملت لیبی مجبور می‌شد، در تاریکی برنامه‌های تلویزیونی تماشا کند.

معمر قذافی

4 دیدگاه On روز نوشت VI

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.