احتمالاً داستان سقراط را شنیده‌اید، فیلسوفی که ساعت‌ها در میدان اصلی شهر آتن می‌چرخید و از جمع‌ها شکل‌گرفته مردم سؤال‌های پایه می‌پرسید.

سؤال‌هایی که در نگاه اول ساده اما در نگاه نهایی چالش‌برانگیز بود.

سؤال‌ها به‌گونه‌ای بود که مردم آتن پس از مدتی به مدل ذهنی که سالیانی با آن زندگی می‌کردند شک می‌کردند و به تعارض می‌رسیدند.

مردم آتن چندراه حل برای این تعارض انتخاب کردند:

  • عده‌ای سعی کردند علت شک خودشان را پیدا کنند.
  • عده‌ای بی‌تفاوت می‌ماندند و سقراط را دیوانه خواندند
  • عده‌ای از تغییر ترسیدند و  تصمیم گرفتند با برگزاری دادگاهی او را با جام شوکران مجازات کرده و بکشند.

 

اما چگونه با سؤالات ساده به تعارض و شک میرسیم؟

مثلاً همین‌الان از شما بپرسم کدام‌یک از رنگ‌های زیر را آبی کم‌رنگ میدانید ؟

آبی     آبی    آبی    آبی    آبی  آبی

آیا همه شما دقیقاً از یک کد گرافیکی آبی را آبی کم‌رنگ می‌نامید؟

به خاطر اینکه با  تعداد محدود رنگ آبی؛ رنگ‌ها را طیف‌بندی کردید و سپس بر اساس تجربیات گذشته رنگ آبی کم رنگ را انتخاب کردید .

احتمالا شما هم قبول دارید ما بسیاری از مفاهیم را بر اساس تجربیات خودمان پذیرفتیم، این مفاهیم به ما عینکی می‌دهد که تجربیات را تنها در همان چارچوب ببینیم.

حالا اگر مواردی قرار باشد خارج از چارچوب همیشگی ببینیم یا عمل کنیم به تعارض می‌رسیم.

همان موقع می‌شود که یک سقراط در وجود ما ظاهر می‌شود و از ما سؤال می‌پرسد و با ما گفت‌وگو می‌کند تا چارچوب همیشگی‌مان را بازبینی کنیم.

لازم است با او گفت‌وگو بنشینیم قبل از که به علت بی‌تفاوتی او را دیوانه بخوانیم یا به خاطر ترس او را در وجود خود بکشیم.

به قول نادر ابراهیمی

باید ایمان داشت که می‌توان زندگی کرد

به گفت‌وگو نشستن

گاهی شاید این ایمان را در ما بیافریند

(با تلخیص)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *