شهرهای ناپیدا

به نظر شما چه می‌شود که رؤیاها تاریخ انقضا دارند یا اینکه چرا حتی بعدازاینکه به همه آنچه قبلاً می‌خواستیم؛ رسیدیم بازهم حفره‌ای در وجودمان ناراضی است و به دنبال چیز جدیدی می‌گردد؟ در واقعیت بعد از مدتی چه شکست خورده باشیم یا  قله پیروزی جشن بگیریم، بازهم از جایی رویاهایی که روزی روشن‌تر از روز بودند، دیگر نمی‌توانند هیچ راهی را به ما نشان دهند. البته می‌دانم که بشر و خواسته‌هایش اقناع ندارد، اما برای من سؤالی که پیش می‌آید این است که رسیدن یا نرسیدن به چیزی که میخواهیم در نهایت برای ما دو نتیجه یکسان را دارد.

تا این که چند روز پیش با شعر رودیار کپلینگ آشنا شدم که قسمتی از آن را می‌گذارم و توصیه میکنم کل شعرش را گوش بدهید.

If you can dream—and not make dreams your master;

    If you can think—and not make thoughts your aim;

If you can meet with Triumph and Disaster

    And treat those two impostors just the same;

If you can bear to hear the truth you’ve spoken

    Twisted by knaves to make a trap for fools,

Or watch the things you gave your life to, broken,

    And stoop and build ’em up with worn-out tools:

Yours is the Earth and everything that’s in it,

And—which is more—you’ll be a Man, my son!

بعد از آن و البته با خواندن کتاب شهرهای ناپیدا؛ با خودم فکر کردم اگر فرض کنیم کل وجود ما در نهایت به وسعت شهری می‌شود که به دست خودمان ساخته شده؛ پس همه ما مثل شهرهایی ناپیدا در این جهان کنار هم قرارگرفتیم و با رؤیاهایمان است که این شهرها را می‌سازیم و هر رؤیایی که در دل خود برای ساخت این شهر داریم از تضاد خود هراس و ترس از آیندمان سرچشمه میگیرد؛ در‌واقع در اثر یکی از هراس‌های گذشته است که رؤیاها پا می‌گیرد و به سؤال‌ها و همه آنچه، می‌خواهیم باشیم، پاسخ می‌دهد.

به خاطرهمین است که تا زمانی که هراس‌ها بدون تغییر باشند، رؤیاها نیز به همین شکل قبل به ما جهت می‌دهند و وقتی ما مسیری را طی کردیم مستقل از نتیجه دیگر ترس های گذشته را نداریم و اینگونه رویاها منقضی می شوند.

1 دیدگاه On شهرهای ناپیدا

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.