روزی از پسرکی پرسیدند: چرا با اینکه پل محکم فولادی بر روی رودخانه‌تان ساخته شده از پل چوبی حرکت میکنی ؟

جواب داد : پدرم برآن بود.

از پدرش پرسیدند

گفت: جدم برآن بود.

از جدش پرسیدند

گفت:زمان ما دو پل چوبی بود که با هم کیلومتر ها فاصله داشتند؛ روزی یکی از پل‌ها ترک برداشت، من و مادرم درون رودخانه‌ای که آن روز خروشان بود، افتادیم و من هرچه تلاش کردم، مادرم را در آب پیدا نکردم.

از آن پس پدرم رفتن همه اعضای خانواده را به آن منطقه ممنوع کرد و تا به الان این قانون حاکم است.

داستان کتاب خواندن نیز به همین منوال است؛ تا بحال از خودتان پرسیده اید چه قاعده ای در رابطه بین خود و کتابتان قائل هستید؟ (مثلا رابطه استاد شاگردی، رابطه دوستی یا کلا به چشم یک کالا نفیس به آن نگاه می‌کنید)

ییایید ما هم از جدمان همین سوال را بپرسیم.

در مقدمه کتاب تاریخ بیهقی تصحیح ملک الشعرای بهار گزارشهای فراوانی نوشته شده که ایشان در نسخه دستنویس به علت کناره نویسی و یادداشت نویسی در موارد متعددی نتوانستند نمونه اصل کتاب را از فرعیات نوشته شده، تمیز دهند.

احتمالا ملک الشعرا با چهره کلافه در حالیکه اخم‌هایش در هم رفته هر روز از تمام اطرافیانش خواهش میکند وقتی کتاب میخوانند؛ درون کتاب‌ها یادداشت نکنند و نظراتشان را برای دفترچه کوچکشان بگذارند یا در ذهنشان نگه دارند.

اما امروز هم همچین توصیه‌ای کارساز است؟

امروز کتاب کمیاب و نفیس شوخی بیش نیست و از هر نمونه کتاب چه به صورت اینترنتی و چه به صورت چاپی انقدر هست که اگر ملک الشعرا بود شغلش را به عنوان کاتب از دست می‌داد.

بنابراین ساعات و لحظاتی است که شما در کنار کتاب سر میکنید، شایسته توجه بیشتری است. آنقدری که فرض کنید مقابل نویسنده کتاب نشسته‌اید و با دقت و توجه به حرف‌هایش گوش میسپارید و با خط کشیدن زیر نوشته‌هایش تاییدش میکنید و هرجا مخالف نظرش هستید همان‌جا پاسخش را مینویسید و درنهایت در گوشه‌ای می‌نویسید که از ملاقات با این نویسنده چه حس و حالی داشتید، اینگونه است که کتاب برای شما مهم می‌شود و بار بعد اگر خواستید به نویسنده‌ قدیمی سر بزنید، خاطرات زیادی از این رفیق ارزشمند در ذهن خود دارید.

یک دیدگاه 2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *