در نوشته قبلی توضیح دادم، اصالت را می‌توان این‌گونه تعریف کرد که شخص در هر حالتی بتواند لباسی را که به خاطر حرفه‌اش یا زندگی شخصی به تنش کرده از تنش درنیاورد مگر اینکه تنها باشد.

اما این تنهایی چگونه تعریف می‌شود؟

این تنهایی‌های در واقعیت نقاطی در زندگی است که ما را ازآنچه هستیم با جهشی  پیوسته نسبت به گذشته به آنچه در آینده خواهیم بود حرکت می‌دهد.

راستش بدون تنهایی کم پیش می‌آید به نقطه بهتری حرکتی کنیم.

بنابراین معتقدم خیلی از روزها ما لازم داریم در خلوت خود بنشینیم و با خودمان فکر کنیم که هم‌اکنون در کجا هستیم و قصد داریم به کجا برویم.

اگر این خودارزیابی‌ها نباشد، ما به زندگی قبیله‌ای خودمان بسنده می‌کنیم تا اوقات تنهایی و کسالت‌بار خودمان را با هر آنچه می‌بینیم، پرکنیم و در اعماق وجودمان دچار نارضایتی از خودمان میشویم. حالا ممکن است تصمیم بگیریم عقب بنشینیم وبا آنچه هستیم قانع شویم یا اینکه تصمیم بگیریم خودمان را از وضع موجود رها کنیم و تغییری ایجاد کنیم

اما اگر تصمیم بگیریم عقب نشینی کنیم ؟

یکی از انتخاب های ما برای فرار از حسرت زندگی که فعلاً به آن نرسیدیم  این است که تن به روش زندگی قبیله ای دهیم.

روشی که همه اعضا سعی میکنند، خود را شبیه همدیگر نشان دهند و اگر کسی متفاوت فکر کرد بدون شنیده شدن محکوم به طرد شدن است.

و ادامه این انتخاب ما را در این نقطه تنها می‌گذرد که آیا قسمتی از وجود من هست که به‌طور کامل از آن بهره‌مند نبودم، حتی اگر آن قسمت تلخ زشت و منفی و دوست‌نداشتنی باشد.

می‌خواهم برای ادامه کمی به کتاب دکتر جکیل و مستر هاید نگاه بیندازم، بنابراین داستانش را شرح دهم

دکتر جکیل که در خانواده‌ای محبوب و متمول به دنیا می‌آید، پس از مدتی شیفته تمام احترامی می‌شود که همنوعان خردمند و برجسته خودش دارای آن بودند و بخاطرهمین احترام، سعی می‌کند مسیری را پی گیرد که به همین زندگی ختم می‌شود.

بنابراین برای آنکه در تمامی جمع‌ها سری میان سرها دراورد، سعی می‌کند ظاهر موقر خودش را حفظ کند.

اما بالاخره به بحران میان‌سالی میرسد؛ آنجا که می‌خواهد لذت‌های تجربه نشده و سرکوب‌شده جوانی را از نو تجربه کند؛ اما شخصیت خاکستریش این اجازه را به او نمی‌دهد و بنابراین چون دکتر جکیل داروساز بوده، دارویی می‌سازد که هر وقت می‌خواسته به شکل شر خالص (مستر هاید) درآید و در میان مردم رفت آمد کند، تا بتواند هر آنچه تابه حال از تجربه کردنش به خاطر چهارچوب ذهنی خودش محروم بوده تجربه کند؛ اما پس از مدتی حتی مرزها را از دست می‌دهد.

به گفته خودش :

من نخستین کسی بودم که این کار را به خاطر لذت انجام می‌دادم، من نخستین کسی بودم که در جامعه با حرمت و معاشرت یک گام برمی‌داشت ولی درعین‌حال مثل یک شاگردمدرسه خود را از قید وضعیت عاریتی می‌رهاند.

 برای من با این ظاهر محترم امنیت به‌طور کامل وجود داشت فکرش را بکنید من حتی وجود نداشتم.

اما در طول داستان دو عنصر( سفید، سیاه) در بدن خودش همواره در ستیز بودند؛ تا آنجا که درنهایت دکتر جکیل برده شیطان درونش یا به عبارتی معتاد حضور شیطان درونش می‌شود.

به این نکته می‌خواستم برسم که بسیاری از ما به خاطر حفظ امنیت خاطری که در زندگی به دنبالش هستیم؛ نه صرفاً از نوع اخلاقی که در این داستان آمده؛ از نوع اجتماعی یا کاری یا هر چیز دیگری نهایتاً پی نارضایتی را به تن خود می‌مالیم و وقتی به انتهای مسیر رسیدیم، تمام احساسات سرکوب‌شده وجودمان فریاد می‌زنند و ما را در خود فرومی‌برند و پس‌ازآن یا نیاز پیدا می‌کنیم شخصیت دومی را در زندگی خود به عاریتی بسازیم تا بتواند تمام احساسات سرکوب‌شده ما را جبران کند یا اینکه با همان نارضایتی بسازیم که نهایتا افسرده میشویم.

مثال این اتفاق را می‌توانید در اکانت‌هایی که در تمامی شبکه اجتماعی که بانام‌های نامشخص حضور پیدا می‌کنند ببینید. کسانی که حس گم‌شده‌ی زندگی و جایی که نمی‌توانستند خوَدشان را بروز بدهند با اکانت‌های بدون هویتی که ساخته‌اند، تأمین می‌کنند.

چراکه سیستمی که در آن حضور دارند معیوب است حالا می‌تواند این سیستم خانواده، جمع دوستان یا محل کار و… باشد. چون هرلحظه از زندگی شخص مانند لحظات زندگی فرزندی می‌گذرد که پدرش او را جلوی رستوران می‌برد اما از خوردن غذایی که از آن لذت می‌برد، منعش می‌کند.

 بنابراین وقتی فرزندش بزرگ شود، یا به همچین پدری تبدیل می‌شود یا اینکه مستر هاید درونش فوران کند.

یک دیدگاه 2 دیدگاه

    1. سلام شیما
      خیلی خوشحالم کردی که اینجا نظر دادی بخاطر همین سعی کردم در قالب یک پست کامل جوابت را بدهم.
      ولی خب اولین مرحلش این هست که انتخاب کنیم، حسرت نخوریم :))

      پانیذ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *