فرض کنید روزی معجزه شد و ما که از شرایطی که گریبان گیرش هستیم اندوهگینیم، تصمیم می‌گیریم از  امنیت خاطری که ساختیم، رها شویم و به سمت شرایط بهتری که در نظر داریم حرکت کنیم و درجا نزنیم.

در این شرایط دو احساس متضاد را تجربه می‌کنیم.

به‌شدت می‌ترسیم و به این فکر می‌کنیم که اگر نتوانستیم و نشد، چه می‌شود و چون تصمیم گرفتیم دیگر حسرت نخوریم و منفعل نباشیم، بیشتر می‌ترسیم چراکه هنوز احساساتی هست که نسبت به آن‌ها ناآشنا و بی‌تجربه هستیم.

بعد از مدتی که توانستیم به این حس غلبه کنیم پر از خوش‌بینی می‌شویم و انتهای مسیر مثل روز روشن خودش را به ما نشان می‌دهد و ما خودمان را روی قله تصور می‌کنیم.

اما کدام‌یک از این احساسات متضاد درست است و به ما کمک می‌کند؟

راستش در تغییری که از خط قرمز و چهارچوب‌های ذهنی‌مان داریم، خوش‌بینی یا بدبینی صرف دوست خوبی برای ما نیست.

اگر صرفاً پایمان را محکم بکوبیم و در یکجای این طیف خودمان را نگه‌داریم به‌زودی پس از عبور از خط حذف قرمز می‌شویم.

می‌خواهم از قاعده استاک دایل در کتاب خوب به عالی برای شرح بیشتر استفاده کنیم، در هر نقطه از زندگی لازم است که:


بیایید کمی تصور کنیم:

فرض کنید خط قرمزی را می‌بینیم و می‌خواهیم پای راستمان را بلند کنیم و کمی دورتر برویم، بهتر است که چشم‌انداز و دوردستمان را ببینیم؛ همان‌جایی که قصد داریم، پس ازعبور به آنجا برسیم؛ حتی اگر وسط جهنم باشیم چراکه انگیزه حرکت را به دست می‌آوریم.

راستش ما خیلی از روزها درگیر مشکلات پیچیده یا لاینحل می‌شویم؛ مشکلاتی که فکر می‌کنیم یک‌راه عالی برای آن‌ها وجود دارد، ولی این‌طور نیست.

و در این لحظات چقدر خوب است که به خودمان یادآوری کنیم که این اتفاقات می‌گذرد و دنیا به خاطر ما نمی‌ایستد و  یک روز گذرش در آن سمتی است که ما میخواهیم.

و این‌طوری به‌جای اینکه دنبال یک‌راه عالی باشیم، دنبال یک‌راه حل مناسب برای شرایط و مسیر خودمان می‌گردیم.

و این همان اصل چشم انداز و هدف داشتن است. 

احتمالاً همین‌الان به من یادآور می‌شوید که هزاران آدمی که گوشه های مختلف این دنیا زندگی می‌کردند و در ابتدای زندگی شاد و پرامید بودند، اما درانتهای عمرشان با ناامیدی خاطرات زندگی‌شان را تعریف می‌کنند، با این شیوه فکرکردن فریب خوردند.

من هم موافقم چون هنوز قسمت دوم این قاعده مانده است.

و اینکه لازم است با تلخ‌ترین و ناخوشایندترین وقایع زندگی روبرو بشوید و آن‌ها را بپذیرید.

به صورت مختصر مفید لازم است که در وقایع تلخ زندگی بدبین باشیم.

بدبین‌ها سعی می‌کنند واقعیت را همان‌طور که هست ببینند نه آنطوری که دوست دارند وجود داشته باشد.

مثلاً وقتی میخواهیم به چابهار برویم، اگردقیقاً ندانیم کجا هستیم و یک بلیت اشتباهی هواپیما از شیراز به چابهاربگیریم درحالی‌که تنها میتوانستیم از طریق اتوبوس از بجنورد برویم، هم ضرر مالی وهم ضرر زمانی میکنیم.

البته این مثال ساده‌لوحانه‌ای است، اما نمونه‌اش در زندکی واقعی زیاد دیده می‌شود که ما منابعمان را با خوش‌بینی زیاد عوضی می‌گیریم.

ولی یک نکته ظریفی دراین‌بین باید در نظر بگیریم و آن‌هم هم‌زمانی دیدن این دو قاعده است.

وقتیکه  یکی از این دو قاعده در ذهنمان باشد، به محضی که می‌خواهیم چیزی را تغییر بدهیم به اولین راه‌حلی که به نظرمان خوب باشد بسنده می‌کنیم و بعد چنان از آن دفاع می‌کنیم که انگار هیچ راه‌حل بهتری در این عالم برای تغییر این شرایط وجود ندارد.

این‌گونه فکر کردن به ما کمک می‌کند

  • در شرایط پیچیده دنبال بهترین راه‌حل نباشیم
  • با اولین راه‌حلی که به ذهنمان رسید خوشحال نشویم.

حال راه‌حل عملی برای هم‌چین تصمیمی چیست؟

راه‌حل عملی باید به‌گونه‌ای باشد که

  • و مکتوب باشد تا بتوان در آینده به آن رجوع کرد.

با این دو پیش‌زمینه شروع می‌کنیم.

فهرست زیر را در نظر بگیرید در ابتدا :

 تمامی آدم‌ها، گروه‌ها، ارگان‌ها و هر چیزی که به‌نوعی در شرایط پیچیده شما حضور دارند را در آن بنویسید و سعی کنید تا آنجا که ممکن است به‌طور شفاف آن را توضیح بدهید که چرا در این لیست شما قرار دارند.

مثلاً جامعه یا دانشگاه کلمات بسیار کلی هستند، علاوه بر آن سعی کنید همه‌چیز را بنویسید و صرفاً هزینه مادی  را نبینید، مثلاً  فیلمی که بارها دیده‌اید،  به شما راه‌حلی نشان می‌دهد یا اینکه شما مشکلتان را به مغازه‌دار میگویید و آن فرد با شما همدلی می‌کند و باعث می‌شود دید جدیدی به شما اضافه شود.

هر آنچه به ذهنتان میرسد را به لیستتان اضافه کنید.

نکته مهم این است که خودتان را هم در لیست بگذارید.( پی‌دی‌اف را  در انتهای نوشته گذاشتم )

و در صفحه بعدی پی‌دی‌اف نموداری است که از دو محور تشکیل‌شده، محور اول قدرت تأثیرگذاری افرادی که  در شرایط پیچیده شما قرار گرفتند، نشان می‌دهد.

و محور دوم هم نشان می‌دهد که این افراد چقدر مایل هستند، این شرایط را تغییر بدهند.

بنابراین شما در مسیرتان بیشتر به منابع و افرادی نیاز دارید که در یک‌چهارم بالایی قرار دارند، منابعی که هم قدرت تأثیرگذاری دارند هم اینکه علاقه دارند، شرایط را همراه شما تغییر دهند.

اما بقیه گروه‌ها چی؟

اول : منابعی که علاقه برای تغییر را در شما ایجاد می‌کنند، اما قدرت تاثیرگذاری ندارند، این ها به شما دید جدید و خلاقانه اضافه می‌کنند.

پس برای بودن یا نبودنشان با دقت بیشتری تصمیم بگیرید.

این افراد هرچند که قدرتی در تأثیرگذاری بر شما ندارند، اما شما با به اشتراک‌گذاری تصمیم‌هایتان از مزایای تصمیمی که گرفتید لذت می‌برید و حس خوبی را تجربه می‌کنید.

دوم: منابعی که قدرت تاثیرگذاری دارند؛ اما هیچ علاقه‌ای برای تغییر شرایط  ندارند یا هیچ کمکی به شما نمیکنند، در اینجا لازم است بفهمید آیا می‌توانید این منابع را در راستای هدفتان و آنچه می‌خواهید تغییر بدهید و متقاعد کنید یا نه.

و اگرنه خوب است که تا زمان مناسب تمرکزتان را از روی این افراد و منابع بردارید.

و نهایتاً کسانی که نه قدرت تأثیرگذاری و نه علاقه به تغییر شرایط را دارند؛ هنوز در حل موضوع جزو منابعتان برای تغییر شرایط حضور دارند؟

راستی خودتان کجا هستید؟

پیشنهاد میکنم برای اطلاعات بیشتر حتما فایل صوتی منابع متمم را گوش بدهید.

فایل صوتی مدیریت منابع از دیدگاه تفکر استراتژیک – قسمت اول

فایل صوتی مدیریت منابع از دیدگاه تفکر استراتژیک – قسمت دوم

فایل صوتی مدیریت منابع از دیدگاه تفکر استراتژیک – قسمت سوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *