وقتی به مسئله مرگ و زندگی فکر می‌کنم،می‌بینم لحظاتی که برای زندگی‌ام ارزش بیشتری قائل بودم مرگ انسان‌ها برایم قابل‌پذیرش‌تر بوده است.

اما هرچقدر ازنظر خودم بختی ترو با ذهنیتی پوچ‌گرا زندگی کردم، مرگ مثل پتکی خودش را به من نشان داده است.

راستش اگر داستان‌ها را شنیده باشید کسی که خاک از زمین برداشته تا انسان‌ها را زنده کند کسی نبوده جز عزرائیل.

بنابراین عزرائیل از یکسو سبب‌ساز زندگی است و از سوی دیگر مسبب مرگ.[۱]

 مرز زنده یا مرده بودن ما در همین دنیا انقدر باریک است که ممکن است ما روزهای زیادی در این دنیا زنده باشیم اما به سمت مردگی پیش برویم و بالعکس

ممکن است روزهای زیادی از مرگمان گذاشته باشد اما هنوز ناممان جاودان زندگی کند، به‌هرحال ما هم دوست داریم دست عزرائیل را از پشت ببندیم.

راستش زنده‌بودن فکرو ذهنیت یا نام ما نیاز به حضور فیزیکی ما ندارد.

به خاطرهمین خیلی از ما در قلب و روان خودمان به‌نوعی دنبال جاودانگی و به خاطر سپردن خودمان توسط بقیه و آیندگان هستیم.

مثلاً وقتی کتابی می‌نویسیم،

یا وقتی درختی می‌کاریم،

یا مشکلی از مشکلات کسی حل می‌کنیم،

یا بچه‌دار می‌شویم و او را با صبر حوصله تربیت می‌کنیم و ساعت‌ها زمانمان را در اختیارش می‌گذاریم،

در پایانش به میزان اعتبار خودمان نگاه می‌کنیم و اینکه چقدر توانستیم در صندوق جاودانگیمان ذخیره کنیم تا چند نفر بعدی نیز ما را به یاد داشته باشند.

یکی دیگر از همین دسته فعالیت‌ها انتقال تجربیاتمان است تا بدینوسیله بتوانیم در دیگران ادامه پیدا کنیم و جاودانه شویم.

اما چه نکاتی را در این انتقال تجربه باید در نظر بگیریم ؟ 
  • لحن و رفتار مناسب 
  • تعامل مدل ذهنی

من سعی می‌کنم به دومی بپردازم :

واقعیت این است که تجربیات ما تصاویری از جهانی هستند که درآن زندگی کردیم و این تصاویر، تصویر دوبعدی از واقعیت جهان پیچیده سه‌بعدی است که ما درآن حضور داریم.

به خاطر همین ما همه ابعاد یک دنیا را نمی‌فهمیم و ذهن ما تنها توانایی این را دارد که بخشی از رفتارها را ضبط کند و این بخش از رفتارها مدلی از واقعیت جهان را برای ما شکل می‌دهد، ما در هرلحظه در حال ساختن چکشهایی با ابعاد متفاوت برای میخهایی که میبینیم هستیم.

بنابراین وقتی ما در انتقال تجربیاتمان تحکم داریم و نمی‌گذاریم طرف مقابلمان هم حرفش را بزند و فقط با یک چکش خاص سعی میکنیم میخی که میبینیم را از چوب در بیاوریم، این نکته را نادیده می‌گیریم که ممکن است فرد مقابل ما به گونه دیگری استدلال کند یا تصمیم بگیرد.

این‌گونه می‌شود که ما خلاقیت فرد مقابل را می‌کشیم و درنتیجه ما به قیمت بودن در زندگی یک نفر دیگر اجازه اینکه خودش زندگی کند، را از او می‌گیریم.

چراکه چند درصد احتمال دارد همان‌طوری سرش به سنگ بخورد که سر ما به سنگ خورده و بنابراین انتخاب می‌کنیم که زودتر عزرائیل زندگیش شویم اما میتوانیم انتخاب کنیم که خاکی برداریم و به زندگی شکل دهیم.

در ادامه شما را به تماشای این انیمیشن دعوت میکنم:

La Luna

[۱] عشق گوش عشق گوشواره، کوشش مقدماتی در تبیین سیمای مرگ، قاسم هاشمی نژاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *