قبلاً فکر می‌کردم افرادی که از نظر فکری و شخصیتی مستقل باشند، هیچ‌گاه اسیرغول بی شاخ ودم حسادت نمی‌شوند و حسادت را مربوط به انسان‌هایی باصفت شخصیتی ضعیف می‌پنداشتم، اما آشنایی با آدم‌های مختلف دیدگاه مرا تغییر داد و فهمیدم هیچ‌کس از این مار بی زهر اما خفه کننده در امان نیست.

اما چرا حسود می‌شویم؟

حسادت درواقع نقابی بر ترس است، ترس برای انجام دادن کاری که واقعاً به آن علاقه‌مند هستیم و در خود توانمندی انجام آن را می‌بینیم، اما شجاعت انجام دادن آن را نداریم.

و این احساس ناکامی که گویا شخص دیگری چیزی را که از آن ماست از ما گرفته ما را از پای درمی‌آورد.

میدانید بزرگ‌ترین مشکل حسادت این است که عمل‌گرایی را از ما می‌گیرد و به می‌آموزد تنها انتخابی که داریم این است که حسود باشیم چراکه برای بهترین بودن تنها یکجا وجود دارد وان جا از پیش‌گرفته شده ، همین میشود که ما تمایزی بین بهترین‌هایی که می‌بینیم قائل نیستیم و تمایلی در خود نداریم بهترین جدیدی را با توجه با توانمندی خودمان خلق کنیم.

حالا اگر همه این‌ها را بدانیم بازهم گاهی دست به عمل نمی‌زنیم و تنبلی می‌کنیم.

اما واقعاً چرا دست از تنبلی برنمیداریم؟

درست همین‌جاست که اشتباه می‌کنیم و به عدم خواست و توانایی‌مان برای شروع کار برچسب تنبلی می‌زنیم، درحالی‌که بهتر است با کلماتی بهتر چون ترس آن را نام‌گذاری کنیم.

چراکه ما همواره دوست داریم بهترین باشیم و بهترین‌ها را ارائه دهیم و در هر کاری هیچ عیب نقصی نداشته باشیم، اما مشکل همین‌جاست همه این‌ها ما را راه به‌جایی می‌برد که وسواس به خرج دهیم.

اگر مثل من روی تخته‌سیاه‌های مدرسه می‌نوشتید یادتان هست که وقتی تخته‌سیاه خیلی کثیف می‌شد تخته‌پاک‌کن را خیس می‌کردیم و روی تخته‌سیاه می‌کشیدیم تا تمیز شود حالا اگر فقط کمی وسواس داشتیم و خطی سفیدروی تخته‌سیاه باقی‌مانده بود، بازهم دوباره تخته‌پاک‌کن را روی تخته‌سیاه می‌کشیدیم و انقدر این کار را ادامه می‌دادیم که تخته‌سیاهی با خط‌خط سفید تحویل می‌گرفتیم و پشیمان و حسرت خورده روی نیمکت می‌نشستیم.

درواقع ما باید جایی رها می‌کردیم و دست می‌کشیدیم؛ در هر کاری نیز همین است نقطه‌ای وجود دارد که باآنکه میدانیم کامل نیست اما باید متوقف شویم.

اما سؤال پیش می‌آید چطور از این دور نامطلوب رهایی یابیم؟

جواب من در حرف بسیار ساده است اما در عمل نیاز به جسارت دارد.

لازم است خطر کنیم.

ما برای کاری که به آن علاقه داریم و در آن مهارت انجام دادنش را می‌بینیم، نیاز داریم که خطر کنیم.

درواقع این احساس که ما در شرایط ایمن هستیم، این ذهنیت را در ما به وجود می‌آورد که بها و هزینه‌ای نمی‌پردازیم، اما واقعیت این است که بزرگ‌ترین هزینه یعنی زمانمان را با توهم ایمنی معامله می‌کنیم.

و برای دست به خطر زدن لازم است آنچه به‌عنوان قیدوبند ذهنی از فرهنگمان و شرایط اجتماعی و محیطی پذیرفتیم دور بریزیم.

شاید بد نباشد داستان فیل سفید را برای شما بگویم، در گذشته فیل های سفید بسیار کمیاب و گران قیمتی بودند که به عنوان هدیه بین کشورهای مختلف رد و بدل میشدند، این فیل ها برای دربار به عنوان سرمایه معنوی هزینه بسیار زیادی داشتند، به طوریکه پیش می آمد حتی در زمان جنگ و قحطی پادشاه از هزینه دربار و مردم کم میکرد تا این فیل سفید و کمیاب به خاطر هزینه هایی که از پیش برایش شده بود از این پس نیز زنده بماند، احتمالا میتوانید پیش بینی کنید توهم ایمنی پادشاه از به خطر نینداختن جان این فیل سفید؛ چطور در عمل جانش را به خطر انداخته است و اینکه چند نفر هر شب با تصور اینکه چطور میتوان پادشاه و فیلش را کشت سر بر بالین گذاشته اند.

این فیل نماد تمام تصورات و قید و بندهایی است که بخاطر هزینه هایی که برای حفظ آن ها پرداختیم؛ در عمل نتوانستیم از آنها رهایی یابیم و خطر کشتن آن را به جان بخریم. با کمی توجه نمادهای پادشاه و مردم را در خودمان می یابیم.

در واقع هر زمان که  توصیف از خودمان را گسترش می‌دهیم و خود را از قیدهای بی اساس و تحمیلی میرهانیم، به همان اندازه حس انسان بودن و اقتدار در ما شکوفا میشود که زمینه موفقیت بعدی را فراهم می‌سازد.

برگرفته از راه هنرمند کتاب جولیا کامرون

شاید دوست دارید مطالب زیر را ببینید

در ابتدای مسیر حرفه ای شدن

وقتی محدودیت در تعهدیمان را میبینیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *